قصه قديمی


دوست دارم باز هم بنويسم ،باز هم از فراق ،تنهايی،بي مهری و. . .هزاران درددل ديکر.
ولي اين بار ميخواهم برای تو بنويسم،که برای رسيدن به تو تلاشي بي وقفه ميکنم،حتي برای رسيدن به درونت که برايم بيشتر از همه چيز برايم ارزش دارد.
از بي وفاييو تنهايي و فراق برای دوستي گفتم اما گفت، تو با بي وفايي و ... مشکل داری نه آنها با تو . او تا به حال دوستاني بي وفا نداشته که زخم بي وفايي در دل داشته باشد ، تا به حال تنهايي را نچشيده که بداند چقدر تلخ است و تابحال فراق يار نداشته که بداند چقدر خورد کننده است .
ولي من تمام اينها را چشيده و ديده ام ، ديده ام که چگونه بي وفايي اين نامرد مردم کمر مهرباني را خم کرده و بر زمين زده.
فراق را ديده و درک کرده ام و مي دانم از سخت ترين امتحانات است.
اما من تنهايي را نيز چشيده ام و تلخي طعمش را ميدانم ،طعمی که مغز استخوان هم از تلخی آن خورد مي شود و فرو مي ريزد.
. . .

/ 1 نظر / 14 بازدید
shahrokh

با من دگر نامهرباني مي كند قلبم اما گريه هايش را نهاني مي كند. اشك تنها مونس شبهاي تارم بود و بس > اشك هم اما دگر با غم تباني مي كندوبلبلي در زير باران نگاهم لانه داشت اينك اما جغد شومي نغمه خواني مي كند چون كه تنهاقسمت هرروزه ام شد خون دل من چه گويم ديده راچون خون فشاني مي كند باغ قلبم از هجوم درد ها پاييز شد غصه هم در آن به شادي باغباني مي كند روز وشب در خانه ياسم كسي پيدا نشد غير غم كز امن گاهش پاسباني مي كند امشب اما ناجي قلبم كنار من نشست فكر عشقش روح من را آسماني مي كند چشم در چشمش ولي تشويش در سيماي من خود زدل پرسم كه با من همزباني مي كن