تو را دوست دارم

با تو بودن را دوست دارم
گرمی دستانت را می خواهم
لرزش شانه هايت را می خوانم
به کمندی ابروانت عشق می ورزم
چشمان چون آهويت را در گوشه دل جای داده ام
و تو را می خوانم
تو را دوست دارم
با تو بودن را دوست دارم
اين دل بار ها شکسته و
ديدن تو مرحمی به اين زخم بوده
هنوز گرمای بدنت را در کنار خود حس می کنم
و تو را دوست دارم
با تو بودن را دوست دارم
تو را برای عشقی بزرگ و پاک می خوانم
تو را دوست دارم
با تو بودن را دوست دارم

/ 2 نظر / 11 بازدید
shahrokh

تا اميد ديدن روي بهاران هست آرزوباقيست هرچندكه چشمان من خسته راه خار مي بيند و بس سبزه؟ پيدا نيست نور؟ هويدا نيست شب پشت شب خواب پشت خواب "چوبكي مي يابم . آتشي مي سازم. روزني مي جويم چشمه اي مي يابم . سردرآن چشمه فرو مي آرم و." چشمهابازشده . آتش وروزن وچشمه همگي پاك شده يعني هيچ؟ ودوباره اين نداي آشنادرگوش مي خواندكه:هان تااميدديدن روي بهاران هست آرزوباقيست هرچند...

shahrokh

درباغ دلم غنچه اي زادم ودر لطافتش آرام گرفتم. از چشمه محبت سيرابش كردم ودر سرخي گلبرگهايش غني گشتم . ودرآرزويش سر بر داشتم كه شايد بشناسم رازش را . ولي نيافتم راز گل سرخ راودر هوايش دم زدم. گل سرخ از مهر نوازشم كرد. واز عشق سيرابم كرد. تا مهرش مهرم. محبتش محبتم .وماندنش ماندنم شد. وزيبايي او عشقم و بهانه زيستنم .