گوری از جنس بی حرمتی

رفتن و جا گذاشتن خا طرات
خاطراتی تلخ و شیرین
دیگر مجالی برای ماندن نیست
آرزوهای بر باد رفته
مثل گرد و خاکی نا چیز
رفتن بردن آنها به گور
گوری که دیگر آرزوها را نمیشنود
صدای آنها را لمس نمی کند
گوری که ازجنس خاک نیست
جنسش از بی حرمتی است
از بی معرفتی و بی وفایی است
آرزوهایی بس شیرین
در عین حال دست نیافتنی
سنگهایی بزرگ جلوی نفس کشیدن آرزو ها را می گیرد
نفسهایی خسته
که دیگر توانی در آنها نمانده .

/ 1 نظر / 14 بازدید
shahrokh

سلام - هميشه از خوبان بی نصيب بوديم- هميشه از کم لطفی خودمان گريزان بوده ايم - هميشه ناتوانی خود را به حساب تقدير و در قاموس يک کلمه گنجانده ايم آری سرنوشت اينچنين بود. گمشده ها را از خودمان بيابيم تا فردای دست نيافتنی را به خاطرات تلخ ولی فراموش مشدنی پيوند ندهيم. برايت تا زنده هستم آرزوی موفقيت و کاميابی می کنم شايد دست تقدير به خاموشی من رضايت داده باشد پس مرا حلال کن و از درگاه الهی آمرزش برايم نصيب کن . شايد ديگر از من فقط ياد و خاطری در تصوير روزگار برجای بماند. روزهای طلايی را برايت خواهانم خداحافظ گل قشنگ خاطراتم من اگر شکسته عهدم تو وفای خود نگهدار