قصه قديمی - درويش پا برهنه!




۱۳۸۱/۱٢/٩

قصه قديمی


دوست دارم باز هم بنويسم ،باز هم از فراق ،تنهايی،بي مهری و. . .هزاران درددل ديکر.
ولي اين بار ميخواهم برای تو بنويسم،که برای رسيدن به تو تلاشي بي وقفه ميکنم،حتي برای رسيدن به درونت که برايم بيشتر از همه چيز برايم ارزش دارد.
از بي وفاييو تنهايي و فراق برای دوستي گفتم اما گفت، تو با بي وفايي و ... مشکل داری نه آنها با تو . او تا به حال دوستاني بي وفا نداشته که زخم بي وفايي در دل داشته باشد ، تا به حال تنهايي را نچشيده که بداند چقدر تلخ است و تابحال فراق يار نداشته که بداند چقدر خورد کننده است .
ولي من تمام اينها را چشيده و ديده ام ، ديده ام که چگونه بي وفايي اين نامرد مردم کمر مهرباني را خم کرده و بر زمين زده.
فراق را ديده و درک کرده ام و مي دانم از سخت ترين امتحانات است.
اما من تنهايي را نيز چشيده ام و تلخي طعمش را ميدانم ،طعمی که مغز استخوان هم از تلخی آن خورد مي شود و فرو مي ريزد.
. . .

درویش پا برهنه

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

درباره من!


دانشجوی معماری!علاقمند به عکاسی و گرافیک!


هستم يا نه؟


همراهان و دوستان درویش

!ببينين

وبلاگ خواهر گلم

مادر سرا

بغض هاي نترکيده

کشکول

سینیور زورو

پلاک جنگی

دکتر علی انجو 1

دکتر علی انجو

چايي خور حرفه‌اي

كفش

ماه نا تمام

بچه های کتاب

راحیل

!گاگووول

پائیز وحشی

عطر نماز

آوای بی صدا

راوی

(منتظران مهدي (عج

آقاي خامنه ي سلام

ياس كبود

کوچه های دل

غربت وحشي