درويش پا برهنه!




۱۳۸۳/۸/۳٠

داستان

اينم داستان ما!

درویش پا برهنه


۱۳۸۳/۸/۱۳

ديس كانكت

اونروز هی پشت سر هم  ديسكانكت می شدم! اعصابم قاطی پاطی شده بود!

كه رفتم و با يه اكانت ديگه وصل شدم! ديگه ديسی نمی شدم !خيالم راحت شد

يه تلنگر باعث شدكه فكر كنم كه اگه يه روزی روزگاری عزيز دلم حضرت ازرائيل جان به سراغم اومدن و خواستن حالم رو بگيرن و ميت كنن منو و برای هميشه منو از زندگی ديسكانكت كنن ، چی كار كنم؟

چی دارم با خودم ببرم!

چيا تو كوله پشتيم دارم؟

آيا می تونم و اين آمادگی رو دارم كه ديسی كنم و برم؟

همه كارهامو انجام دادم؟

 

درویش پا برهنه


۱۳۸۳/۸/٦

نقاره خونه!

توي صحن سقاخونه روبروي پنجره فولاد نشسته بودم و نگاهم رو دوخته بودم به اون همه گره و طنابهايي كه به نيت شفا به اون بسته شده بودن، دستهاي گره خورده در پنجره فولاد و چشمان گريان و دلهايي پر از درد؛ هر كسي با يه زبوني با آقاش حرف ميزد ! هر كسي از يه دردش ميگفت و اشك مي ريخت!

پلكهام سنگين شده بودن و يواش يواش داشت خوابم ميبرد كه يك دفعه ديدم اون جلو سرو صدا شد و همه صلوات ميفرستادن و يه جا جمع شده بودن!از اون همه سر و صدا كبوترها همه به اين طرف و اون طرف پريدن!

هركسي از يه سمتي به طرف جمعيت ميدويد ! خادمها هم ميرفتن تا ببينن چه خبره!هنوز صداي صلوات بلند بود كه از ميون اون همه جمعيت يه جون 20 ساله همراه خادمها به طرف دفتر شفايافتگان رفتن و عده اي هم به دنبالشون!
از ديدن اين ماجرا ميخكوب سر جايم نشسته بودم و داشتم فكر مي كردم كه چي شده و…..يهو ديدم نقاره خونه شروع كرد به زدن و با اين نواي نقاره خونه اون موقع همه متوجه شدن كه آقا باز هم شفا دادن و همه شروع كردن به صلوات فرستادن و يه عده هم صداي گريشون بلند شد و يه عده اي  صداي فريادشون رو بلند تر كرده بودن و مب گفتن:"آقا جون تو كه اومدي چي ميشد به ما هم سر بزني؟"

حالت خيلي عجيبي داشتم نمي دونستم خوشحال باشم و بخندم يا گريه كنم و…..

                                                   ******

از اون شب خيلي گذشته و من هنوز تو اين فكرم كه اي كاش نقاره خونه براي  يه بار هم كه شده براي شفاي دل من ميزدو به همه اعلام ميكرد كه آقا يه نفرو شفا دادن!

يعني ميشه يه بار ديگه برم پابوس آقا؟!اون موقع ميرم و زير پنجره فولاد ميشينم ودلمو گره ميزنم به اون!اينقدربا فرياد آقا رو صدا ميزنم،اينقدرزجه ميزنم ،اينقدر ميشينم اونجا تا كه خود آقا بيان و بهم بگن پاشو جوون،پاشو چرا اينقدر گريه ميكني؟چرا داد ميزني عزيزم من همينجام كنارت !توي همون دل پاكت! دل تو كه چيزيش نيست عزيز دلم!دلت پاك ِپاكِ!

پاشو پاشو برو و با اين دل پاكت صفا كن و مواظبش باش!

درویش پا برهنه

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

درباره من!


دانشجوی معماری!علاقمند به عکاسی و گرافیک!


هستم يا نه؟


همراهان و دوستان درویش

!ببينين

وبلاگ خواهر گلم

مادر سرا

بغض هاي نترکيده

کشکول

سینیور زورو

پلاک جنگی

دکتر علی انجو 1

دکتر علی انجو

چايي خور حرفه‌اي

كفش

ماه نا تمام

بچه های کتاب

راحیل

!گاگووول

پائیز وحشی

عطر نماز

آوای بی صدا

راوی

(منتظران مهدي (عج

آقاي خامنه ي سلام

ياس كبود

کوچه های دل

غربت وحشي