درويش پا برهنه!




۱۳۸۱/۱٢/۱۸

تو را دوست دارم

با تو بودن را دوست دارم
گرمی دستانت را می خواهم
لرزش شانه هايت را می خوانم
به کمندی ابروانت عشق می ورزم
چشمان چون آهويت را در گوشه دل جای داده ام
و تو را می خوانم
تو را دوست دارم
با تو بودن را دوست دارم
اين دل بار ها شکسته و
ديدن تو مرحمی به اين زخم بوده
هنوز گرمای بدنت را در کنار خود حس می کنم
و تو را دوست دارم
با تو بودن را دوست دارم
تو را برای عشقی بزرگ و پاک می خوانم
تو را دوست دارم
با تو بودن را دوست دارم

درویش پا برهنه


۱۳۸۱/۱٢/۱۸

طلايی طلوع

طلوعت را شنيدم
طلايي بودنت را حس کردم
اميدی دوباره در من جان گرفت
و شکوفه ها باريدن گرفت
چه زيباست طلايي طلوع
و چه دلکیر این طلوع
آهو در چمن می رقصد
و چلچله آواز می خواند
روز وصل خواهد رسيد
يار سفر کرده خواهد رسيد
نوری زيبا از پس قلبهای سياه
ديدنيست خورشيد در شب سياه
روز وصل خواهد رسيد
يار سفر کرده خواهد رسيد

درویش پا برهنه


۱۳۸۱/۱٢/۱۸

آسمون دلم شکسته



آسمون دلم گرفته
دلم با تو حرفها داره
آسمون يادته وقتي
پیشم اومدی چي گفتی
گفتي وقتی مهر باشه
زندگي هست
يادته گفتی وقتي زندگي هست
آدمي هست
آدمي که باشه
مهرو زندگي هست
آسمون يادته گفتی
آدم مهربونه
دل کسي رو نمی شکونه
آسمون دلم شکسته
دلم و برام شکوندن
آسمون همون آدمی که
به خاطرش مهرو زندگی هست
آسمون دلم شکسته
آسمون آدمي محبت رو کشته
آسمون مهربونی رو بردند
اون رو هم کشتند
آسمون من ديگه مردم
زندگي مرده
مهرو محبت هم....
آسمون اون آدمها
يارو رفيق رو کشتند
ديگه زندگي رو با قي نذاشتند
آسمون دنيا هم مرده
.............


درویش پا برهنه


۱۳۸۱/۱٢/۱٧

زندگي


زندگي يعني زيبايي
زندگي يعني نور رحمت
زندگي يعني دوستی
زندگي يعني گريه های شبانه
زندگي يعني ياری مظلوم
زندگي يعني پرواز قاصدک در دشت
زندگي يعني اوج تنهايي
زندگي يعني سيب سرخي بر فراز درخت
زندگي يعني رقص آهو در چمن
زندگي يعني نقطه ای بر روی ماه
و چه زيباست زندگي
زندگي يعني مهر ، آزادی ، آبی بودن

درویش پا برهنه


۱۳۸۱/۱٢/۱٧

 

(روياهای کودکانه)

يادمه بچه که بودم فکر می کردم
گلها زيبا و با طراوت
درختها سبز و پر ميوه
درياها پر از ماهي
دشتها پر از غزال
يادمه فکر می کردم
آسمون آّبيه ،آبي
توی هيچ قفسي پرنده ديده نمي شه
توي هر خونه عِطر محبت هست
ژادمه که اونوقتها توی روياهام
مي ديدم همديگرو دوست دارن
يادمه گل ارغواني ارغواني بود
ماه آسمون هميشه تنها بود
يا اينکه همه براشون
زندگي راحت و ساده بود
اما حالا که بزرگ شدم
مي بينم تمام اينها رويا بوده
و چه شيرينه روياهاي کودکانه


درویش پا برهنه


۱۳۸۱/۱٢/٩

قصه قديمی


دوست دارم باز هم بنويسم ،باز هم از فراق ،تنهايی،بي مهری و. . .هزاران درددل ديکر.
ولي اين بار ميخواهم برای تو بنويسم،که برای رسيدن به تو تلاشي بي وقفه ميکنم،حتي برای رسيدن به درونت که برايم بيشتر از همه چيز برايم ارزش دارد.
از بي وفاييو تنهايي و فراق برای دوستي گفتم اما گفت، تو با بي وفايي و ... مشکل داری نه آنها با تو . او تا به حال دوستاني بي وفا نداشته که زخم بي وفايي در دل داشته باشد ، تا به حال تنهايي را نچشيده که بداند چقدر تلخ است و تابحال فراق يار نداشته که بداند چقدر خورد کننده است .
ولي من تمام اينها را چشيده و ديده ام ، ديده ام که چگونه بي وفايي اين نامرد مردم کمر مهرباني را خم کرده و بر زمين زده.
فراق را ديده و درک کرده ام و مي دانم از سخت ترين امتحانات است.
اما من تنهايي را نيز چشيده ام و تلخي طعمش را ميدانم ،طعمی که مغز استخوان هم از تلخی آن خورد مي شود و فرو مي ريزد.
. . .

درویش پا برهنه

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

درباره من!


دانشجوی معماری!علاقمند به عکاسی و گرافیک!


هستم يا نه؟


همراهان و دوستان درویش

!ببينين

وبلاگ خواهر گلم

مادر سرا

بغض هاي نترکيده

کشکول

سینیور زورو

پلاک جنگی

دکتر علی انجو 1

دکتر علی انجو

چايي خور حرفه‌اي

كفش

ماه نا تمام

بچه های کتاب

راحیل

!گاگووول

پائیز وحشی

عطر نماز

آوای بی صدا

راوی

(منتظران مهدي (عج

آقاي خامنه ي سلام

ياس كبود

کوچه های دل

غربت وحشي