درويش پا برهنه!




۱۳٩٠/۱/۱٩

باران

بارون تندی بود و به سرعت همه رو خیس میکرد! خیس شدن خوبی بود چسبید!

 

درویش پا برهنه


۱۳۸٩/۳/۱٦

میم مثل من

سال 88 یاد آور خاطرات تلخ و شیرین اما بیشتر از همه خاطرات شیرین رو یادآوری می کنم برای خودم...تلخهاشو ریختم دور.... سال 89 هم بهترین سال عمرم می تونه بشه چون فعلا که خوب بوده!

سال 89 با خوبی و خوشی شروع شد

امسال خدا یه هدیه ی خیلی خیلی بزرگ

یه هدیه از جنس آدم و از نوع سیدنیشخند

اونم پسرمه سید متین

سعی میکنم بیشتر به اینجا سر بزنم

 

درویش پا برهنه


۱۳۸۸/٤/٢۳

من نگاه تو را می خواهم

انگار مرا نمیبیند

 این همه سکوت پر از التماس را هم نمیشنود

این نگاه های پر از حسرت..

این دستهای خسته و منتظر

انگار چشمانم را نمیبیند که بارانیست از پی رفتن و ندیدن

 و ماندن

و حسرت.....

با چشمان خیس دنبالشان میکنم.همه خوشحالند اما من....

......من...............ناراحت

این  موج آب جلوی چشمانم چیست؟پلک بر هم میزنم تا راحت ببینمشان...

نمناکی گونه را حس می کنم ...

گلویم درد میکند از فشار این همه بغض...

نکند من را نمی خواهی؟

نکند من را اصلن نمیبینی؟؟؟

نکند من را؟من!

همین منِ ساده را که با دو حرف می نویسم ،هزار هزار بار نوشته های دراز دارد در دفتر همین زندگی!

مــــــــــن................

 

من تو رو می خواهم!

همین و نقطه و تمام و ......

من...

 

درویش پا برهنه


۱۳۸۸/۳/۳

درد و شکر

همینطور که میخواستیم روی تخت جابه جاش کنیم درد میکشید و دائم میگفت الهی شکرت!!!!

شب خوابیده بود که یکدفعه صدای نالش بلند شد! داد میکشید از درد و فقط می گفت الهی العفو ناراحت

دلم گرفت! با این همه درد و مشکل فقط شاکر بود خنثی

خوشا به حالش........

من چنین احوالاتی می خواهم.

درویش پا برهنه


۱۳۸۸/٢/۱٢

یوسف

نمی دانم کجای دلم باید دنبال اسماعیل بگردم تا بتوانم قربانیش کنم برای دیدن یوسف؟؟؟

شاید اسماعیل ها را!

من تشنه قربانیم

یا رب

نشانی.....

نکته ای.....

درویش پا برهنه


۱۳۸۸/۱/٢۳

88/8/8

یاد این تاریخ که می افتم دلم می گیرید نا خود آگاه!

سال ٧٧ که بود می گفتم اووووووو کو تا ٨٨.به خود که آمدم دیدم ٨۴ هم تمام شده و ٨۵ نیز و...و حال که ٨٨ هستیم.

تاریخ ٨٨/٨/٨ یک روز خاص بود برای آرزوی من!

تاریخ آرزو را مگر می شود عوض کنم در دل؟

 با ٨٨/٨/٨ چه کنم و برنامه ریزی هایم!

.....

عوض کردیم برنامه ریزی دلمان را برای این تاریخ.رفرشی می زنیم و آرزو .........رفت تا اوج

و فقط از این تاریخ یک چیز ماند در دلم.

میلاد امام هشتم  و دیگر هیچ.....

و امام هشتم را قسم می دهم که صدایم را به خدایش،خدایم،خدای هستی،برساند و آرزو و دیگر هیچ.....

درویش پا برهنه


۱۳۸۸/۱/٢۳

مطلب جدید

دلم به بزرگی خدا خوش است و دیگر هیچ.........

لبخند

درویش پا برهنه


۱۳۸٧/۱۱/٢۳

بدون شرح

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب

آب در حوض نبود!

----

می گفت اگر مرا می خواهی ببینی

اول از حوض ماهی ها بگذر

حوض ماهی نداشت!!!

----

به باغ دلم رفتم تا ببویم گلی

گل در باغ نبود!!!

ای دل تا کی بدنبال دلت می گردی؟؟؟

 

درویش پا برهنه


۱۳۸٧/۱۱/٦

خدا

هر وقت می خوام قسمش بدم تا یه حاجتمو ازش بگیرم لکنت زبون می گیریم!هر کدوم از صفاتش رو می گم می بینم برتر از اون هم هست!آخرش هم میگم خدایا به خداییت قسمت می دم!

خدایا امروز می خواهم باز هم از تو تشکر کنم  چرا که هر چه دارم و داشتم و خواهم داشت از تو و لطف توست!

تو را سپاسگزارم که مهربانترین و دلسوز ترین همسر دنیا را به من دادی!

تو را سپاسگزارم که زیباترین زندگی را برای من رقم زدی!

و تو را سپاسگزارم که همه چیز را در نظرم زیبا کردی!

دوستت دارم!قلب

 

درویش پا برهنه


۱۳۸٧/۱٠/۱۸

فریاد

هر دم کند او فریاد

....

این عادت انسانهاست

سر کرده در لاک خود

تنها مانده در پیله

تا کِی تو نگویی فریاد؟؟

این عادت آنها شد

خرسندی خود را

بر آه دگران دادن!


این عات پائیز است

سرد   و    زرد    و خشک

زیبایی خود را

آوار بر سبزی ریحانها


رسم خش خش برگها

از زیبایی و عشق نیست

درد است که فریاد است

رسم خرد شدن، ریختن

رسم یک لذت و یک درد


خرسندی خود تا چند؟

پائیز دگران تا کی؟؟؟

 

درویش پا برهنه


۱۳۸٧/۸/۱٦

دلم سوخت

دیروز زنگ زد و گفت رسیده نجف....دلم سوخت

می گفت وادی السلام هم می روند....دلم سوخت

شب توی اخبار وادی السلام را نشان میداد....دلم سوخت

صبح زنگ زد و گفت قرعه کشی حج امروز بوده اسممون در اومده....دلم سوخت

تلویزیون رو روشن کردم کعبه را نشان میداد!حجاج را...دلم سوخت

خاموشش کردم!!!

دلم گرفت ...

خیلی.....

نمی دانم چرا نمی توانم من بروم؟؟؟پاسپورت و کارت پایان خدمت همسر و این چیزها بهانه است اگر بطلبد می روم اما .....کی؟؟؟؟؟افسوس

باز روشنش کردم

حجاج شیطان را لعن می کردند و به خانه اش سنگ میزدند....خیلی دلم گرفت!!!

تصمیم گرفتم تا وقتی که مرا هم بطلبند به شیطانی که دورم هست و می چرخد سنگ بزنم!

الله اکبر

الله اکبر

الله اکبر

دو رکعت نماز حاجت میخوانم

الله اکبر

الله اکبر

بزرگی و رحمن

به ذوق دیدن گنبد خضرا و کعبه و بقیع و بین الحرمین و مسجد کوفه .....هر روز دو رکعت نماز عشق می خوانم و شیطان را سنگباران می کنم.....

الله اکبر

 

درویش پا برهنه


۱۳۸٧/٧/۳٠

آدینه

شب جمعه توی یکی از این خیابانهای با کلاس شیراز،ستارخان ،توی ماشین منتظرنشسته بودم تا غذایی که سفارش دادم آماده بشه ،تو  فکر بودم و به ماشین هایی که رد می شدن نگاه می کردم!ماشین هایی که صدای ضبطشون گوش همه رو کر می کرد!ماشین هاییکه پر بود از دختر یا پسر یا هر دو باهمقهر!!!یک لحظه احساس کردم اینجا شهر من نیست!اصلا من اینجا چه کار می کنم؟؟؟دخترا بی روسری!چه بی حیا!پسرا با آرایش!چه بی حیا!دخترا به پسرا شماره می دادن!چه بی حیا!!!دلم گرفت!!!

خیلییییی!!!!

دلم واسه خدا خیلی گرفت!!!بلند گفتم عجب صبری داری خدا!!افسوس

چرا اینقدر وضع بد شده؟؟؟چرا اینقدر بی حیایی زیاد شده؟؟؟چرا ماها دست رو دست گذاشتیم؟؟؟ چرا اینقدر شعار می دیم؟؟تا کی میخوایم فقط واسه راهپیمایی ها و رای دادن بیرون بیایم و خودی نشون بدیم؟؟؟چرا گذاشتیم چهره ی شهر رو خراب کنن!!!

اه....................

اونوقت فقط عصر جمعه که میشه میشینیم و قصه می خوریم و واسه هم اس ام اس و پی ام می دیم که :این جمعه گذشت و آقا نیامد!!!آخه اینم شد کار؟؟

آقای من!مولا جان!دلم سخت از این زمانه گرفته!زمانه ای که مرا هم تغییر داده!زمانه ای که اینقدر مرا با خود مشغول کرده که تنها عصر آدینه به یادتم هستم!!!

مولا جان!من!!!دلم از خودم بیشتر گرفته!!!حلالم کن آقا!!!ناراحت

 

درویش پا برهنه


۱۳۸٧/٦/۸

سفر

سلام!جای همگی خالی یه دو هفته ای رفتیم سفر!

سفر خوبی بود!مخصوصا شب نیمه شعبان که حرم امام رضا بودم!خیلی چسبید یاد همتون بودم.

می خواستم خیلی از خاطره های خوب سفر رو براتون بنویسم اما وقتش نیست!یعنی نمی خوام وقت شما ها رو بگیرم!
توی راه مشهد- تهران بودیم!شب یه جایی وایسادیم که یه کم خستگی در کنیم که یه چیز جالبی دیدم!

آخر سواد بوددددد!یول

این یه صندوق کمک برای ساخت دستشویی های مرتب بود!

از تهران رفتنمون اگه بگم که خیلی ضایع است!خرابکاری زیاد کردیم!منظورم سوتی زیاد دادیم! کا خ سعد آباد یکی از جاهایی بود که رفتیم!داشتیم توی کاخ می چرخیدیم که یه پسر شهرستانی به اطاق بیلیارد خدا بیامرز رسید و با تعجب گفت ای پدر سوخته اون موقع ها هم شاه بیلیارد داشته؟؟؟لابد برا خودش فست فود هم داشته!خیلی با حال بود!قهقهه

بعد از تهران رفتیم قم!تو حرم حضرت مصومه نشسته بودم و طبق معمول تو افکار خودم بودم که با صدای یه دختر بچه نگاهم به اون چرخید ،یه دختر 8-9 ساله بود که داشت دعای توسل رو می خوند!مثل بلبل!با سوز!انگار قشنگ می فهمیدکه چی داره می خونه!بغضم گرفت!با خودم گفتم هییییییی!ببین این دختر با این سنش چقدر قشنگ داره با خدای خودش مناجات می کنه!تو همین افکار بودم که یهو مادرش صداش زد!فاطمه تعل تعل!!!

اون یه دختر عرب بود!کلی ضایع شدیم رفت!نیشخند

درویش پا برهنه


۱۳۸٧/٥/۱٥

آناهیتا

تو اینترنت باهاش آشنا شدم!خیلی دختر خوبی بود!قرار شدم سفر بدی که رفتم مشهد حتما ببینمش!یه جورایی قلباً دوسش داشتم!

یه دختر کوچولوی ناز داره که یه ماه دیگه تازه 3 ساله میشه!
یه چند روزی بود ازش خبر نداشتم!اس ام اس می زدم جواب نمیداد!!!
دلم کم کم داشت شور میزد!گفتم اگه تا فردا جواب نداد بهش زنگ می زنم!

صبح بهم اس ام اس زد که آناهیتا(دخترش)سوخته حوصله هیچیو ندارم!!!

مخم داشت سوت می کشید !!یا فاطمه الزهرا یعنی چی شده!
بهش زنگ زدم،گفت افتاده تو دیگ آبجوش و 80% از بدنش سوخته!......تعجب

دلم گرفت!دلم شکست!!!یه چیزی تو گلوم گیر کرده بود!

خداحافظی که کردم بغضم ترکید!!!طفل معصوم خیلی اذیت شده!گریه

آخه من همیشه خودمو میذارم جای طرف مقابلم!بمیرم خیلی درد کشیده!
بچه ها دعاش کنید!

دعا کنید زود تر خوب بشه و جای سوختگی رو بدنش نمونه!اون یه دختره!ناراحت
التماس دعا!

درویش پا برهنه


۱۳۸٧/٤/۱٩

دلتنگ

یه جورایی این روزا خیلی دلتنگشم!!!!

پارسال همین موقع ها بود که اومد!!!

از وقتی رفته خیلی ناراحتشم،البته بیشتر ناراحت خودمم!!!ناراحت

دلم می خواد بازهم بیاد و ببنیشم!!!

دلتنگش هستم.......خدایا.....

 

یارب!!!!

الهی.....

خدایا.....

عزیزتر از جانم....

به چه اسمی صدایت کنم که بشنوی صدایم را؟؟؟؟؟

می دانم که می شنوی ،بیا! می خواهم درگوشی بگویمت..............

.............................

قسمت دادم!!!کمکم کن!!!

دعایم کنید

درویش پا برهنه


۱۳۸٧/۳/۱٦

 

هر از گاهی برای تلنگر هم که شده باز می رم و یه سر به سایت می زنم و مرور می کنم که در اون شنبه چه اتفاقی افتاد و چه بر سرمان آورد.....

خیلی دردناک است و ناراحت کننده!این موضوع خیلی بیشتر از هر اتفاقی مرا ناراحت کرده!

کاری به این ندارم که این اتفاق در چه جایی بوده!!!مهم این است که همین نزدیکیها،در باغ شهادت را باز کردند و چشمان خسته از گناهم آن در را ندید!!!!

خوشا به حال آنان که رفتند و به حق مهر قبولی داشتند که رفتند!

و بدا به حال من که ....افسوس

خدایا!این بار در باغ شهادت را که باز کردی چشمان مرا نیز باز کن،نه!اصلا همیشه چشمانم را باز نگه دار که درست ترا ببینم و بشناسم!

عزیز ترین عالم،چشمانم به دست کرم و رحمتت خیره است و منتظر

درویش پا برهنه


۱۳۸٧/۳/۳

دو قدم مانده به مرگ

آبشار مارگون رو تا حالا از نزدیک ندیده بودم!عجب جای زیبا و قشنگی بود!!!!تو راه برگشت وقتی داشتیم از پیچ های تند کوه پائین میومدیم سر پیچ جاده پیچید ولی ماشین روی خاکها لیز خورد و نپیچید مستقیم به طرف دره می رفتیم ترمز کار نمی کرد! وحشتناک بود! بی اختیار دستم به طرف ترمز دستی رفت و اونو کشیدم!ماشین ایستاد درست دو قدمی دره!دو قدمی مرگ!!!!

همه بدنم می لرزید!از ترس!!!ناراحت فقط تو این فکر بودم که چرا خدا تا دو قدمی مرگ ما رو برد و برگردوند؟؟؟؟باز هم مثل همیشه!یه محک!یه پس گردنی!یه یادآوری!نمی دونم اسمشو چی بذارم!افسوس

دوباره برگشتم و باز حسرت یک عبادت ناب و خالص به این دل سیاه مانده و باز باید خود را برای کرده ها و نا کرده ها سرزنش کنم و از او بخواهم که باز هم تنهایم نگذارد!!!

یک امتحان دیگه و .....

خدایا کمک کن!

خدایا به کراماتت قسم که دیوانه وار دوستت دارم و کارهای اشتباهم از نادانیست!!!

کمکم کن!

مرگ از دو قدم هم نزدیک تر است!حتی از دو نفس هم نزدیک تر!

تا کی با مرگ بیگانه باشم و از واقعیت فراری؟؟؟

خدایا کمکم کن!

مرگم را شیرین قرار ده

 

 

درویش پا برهنه


۱۳۸٧/٢/۱٩

 


 به نام خداوند بخسنده مهربان
ای مردم، امواج فتنه ها را با کِشتی های نجات در هم بشکنید و از راه اختلاف و پراکندگی بپرهیزید و تاج های فخر و برتری جویی را بر زمین نهید،رستگار شد آن کس که با یاران به پا خاست ،یا کناره گیری نمود و مردم را آسوده گذاشت.
این گونه زمامداری چون آبی بد مزه و لقمه ای گلو گیر است.وآن کس که میوه را کال و نارس بچیند،مانند کشاورزی است که در زمین دیگری بکارد.
 نهج البلاغه-خطبه 5
 
 ---------------------------
به به آقا بالاخره بعد از بیست سال و برای اولین بار تو دوره ی رهبریشون قدم رو چشمهای ما گذاشتن و شیراز رو عطراگین کردند.
اونروز وقتی ساعت 6 صبح رسیدم نزدیکای حافظیه تعجب کردم،شیرازی هایی که معروف بودن به تنبلی این موقع صبح اینجا چه کار می کنند؟؟؟
یه جورایی شده بودم.لذت می بردم از این همه صفای مردمم!!!وقتی این همه جمعیت رو دیدم که دارن به سمت باشگاه میرن با غرور بیشتری قدمهامو بر میداشتم.
داخل استادیوم که شدم .....اووووووووووه ه ه  ه  ه ه  منو باش که فکر می کردم خیلی زرنگم!خیلی شلوغ بود نصف زمین چمن پر شده بود.رفتم و یه جایی که دید خیلی خوبی داشت به سمت جایگاه آقا نشستم.همه جور آدمی اومده بودند.پیر جوون.چادری .مانتویی.بلوز شلواری.....دورو برم و نگاه می کردم و کیف میکردم.ای ول دمتون گرم!!!!!بغض کرده بودم.ما چه آدمای خوبی داریم به خدا.
دلم می خواست داد بزنم و بگم اونایی که می گن حکومت و می تونیم عوض کنیم کجان؟؟؟؟اییییییییییییییین همه عاشق آقا اینجان ،با این همه آدم کی می تونه در بیوفته؟؟؟؟
دوست داشتم دست یک یکشونو ببوسم و تشکر کنم!(ولی حسابشو که کردم دیدم لبهام ساب می ره اگه این کارو بکنم)
خلاصه!جونم براتون بگه که آی سیاستمدارا!!!آی دولتمردا!!!این مردم اگه بهشون ظلم نشه و شکمشون سیر باشه دیگه چیزی نمی خوان!
این همه آقا می گن عدالت محوری!!این همه می گن خدمت به مردم!!!چرا نمیشنوید؟؟؟؟
مردم آقا رو خیلی دوست دارن!قدرشونو بدونین

 

درویش پا برهنه


۱۳۸٧/۱/٢٥

فاجعه شیراز

شفاف مثل شیشه!!!!

شفاف مثل شیشه!!!!
صحبتهای شفاف مسئولین فارس درباره انفجار شنبه شیراز
بر اثر ترکیدن دو ترقه در زیر نمایشگاه بزرگ و بین المللی دفاع مقدس و تجهیزات نظامی این نمایشگاه نیز منفجر شد که  خوشبختانه در این حادثه آسیب های جدی عزیزان ما ندیدند و تنها 11 تن جان خود را از دست دادند و صدها تن زخمی شدند.
به گزارش کارشناسان ترکیدن این دو ترقه باعث سوختن چفیه های موجود در این نمایشگاه شده که عامل اصلی سوختگی تعداد زیادی از برادران بوده.
همچنین فانوس ها و پوکه های موجود درا در این نمایشگاه عظیم نیز یکی از عوامل تاثیر گذار در این حادثه بود.
البته عامل اصلی ترکیدن ترقه ها کپسولهای بزرگ گاز بوده که در این میان  اداره گاز مسئولیت این حادثه را باید به عهده بگیرد!

تشییع پیکر مطهر شهدای شیراز

.
تشییع پیکر مطهر شهدای شیراز
.
تشییع پیکر مطهر شهدای شیراز

 ....

ساعت 9.20 شب بود که خواهرم بهم زنگ زد و خبری داد!!!!دنیا دور سرم چرخید!خدای من!!!بمب؟؟؟انفجر؟؟؟کانون؟؟؟؟برادرم؟؟؟؟همسرش؟؟

  همه اونجا بودن!دوستام!مردم!!!جوونا!!!! نفهمیدم چادرومو چه جوری سرم انداختم، با همسرم با سرعت خیلی زیاد به سمت کانون رفتیم!!!!

 خدای من باور کردنی نبود‍!صدای انفجار تا خانه ما آمد!!! سر خیابون شهید آقایی بوی باروت می آمد!!! نمی دونستم کجا برم و از برادرم خبر بگیرم!حال خودمو نمی دونستم. نمی دوستم باید چه کار کنم!!!یا امام رضا!!! واقعا وحشتناک بود!!!به طور اتفاقی دوست برادرم رو دیدم که احوال برادرمو ازش گرفتم!!!شکر خدا سالم بود!!

حالا نوبت زن داداشم بود!!!خدای من چرا دخترها این شکلی شده بودن! چادرهاشون کو؟؟کفشاشون کو؟ همه خاکی بودن و بغض کرده!!! وحشتناک بود!!!

حادثه حادثه عظیمی بود دل تو دلم نبود.خطهای موبایل بد جوری به هم ریخته بود.از هیچ کسی خبری نبود.داشتم می ترکیدم.

هر کدوم از بچه ها رو که می دیدم یه نفس راحت می کشیدم.دنبال اونایی می گشتم که نبودن!!!دلم شور می زد! یاد انفجار حرم امام رضا افتادم!تمام بدنم می لرزید!

اکثر بچه ها کف پاهاشون زخمی شده بود!خیلی ها گریه می کردند.گریه دخترها عجیب نبود!اما پسرها!!!چرا اونها گریه می کردند؟؟؟می گفتن که کشته نداده!!!اما انگار واقعیت چیز دیگه ای هست!!! همه دنبال عزیزانشون بودن!وای ی ی ی خدای من واقعا وحشتناک بود. وقتی تو این شلوغی خواهرموپیدا کردم خیلی بهتر شدم.خدایا کمکشون کن!!!

صحنه صحنه ی وحشتناکی بود.پدرپیری که به سختی به سمت کانون می دوید.مادری که با عجله دنبال فرزندش بود و جوی آب را نمی دید و درون آن می افتاد.خانمی که هر چه به دنبال همسرش می گشت نبود....خیلی وحشتناک بود!!!

هنوز نمی دونستم داخل حسینیه چه جوری شده! تشنه بودم.از شدت کمر درد دست به کمر راه می رفتم .نا نداشتم!!!رفتیم داخل مدرسه که کنار کانون بود برای خوردن آب .....وای چه صحنه بدی بود.این همه کفش و چادر....کفش بچه و پیر و جوون..ماتم برده بود .باورم نمی شد

.خدایا بهمون رحم کن!!! برادرم خیلی چیزها دیده بود.خواهرم اونها رو نوشته.

تا صبح نتونستم بخوابم.هنوز باورم نمیشه.ای کاش این هم خواب باشه و واقعیت نداشته باشه!!!

 خدای من این واقعیت،واقعیتی تلخ است که خیلی ها آن را انکار می کنن! من تمام این صحنه ها را با چشمان خودم دیدم. اما چرا آقای فرماندار باید همه چیزو تکذیب کنن؟؟؟ چرا مردم رو (ببخشیدا)خر فرض میکنن؟؟؟چرا این همه درد و داغ رو باید تکذیب کنن؟؟؟ اگر اتفاقی نیفتاده پس چرا تمام بیمارستانها پر از مجروح شده؟؟؟ چرا بیمارستانها اعلام کردن که خون نیاز هست؟؟؟ چرا این همه دروغ ؟؟؟چرا همه خبرها رو سانسور میکنن؟؟؟آیا می تونن دیده های دیشب مردم رو هم سانسور کنن؟؟؟

 تا الان آمار شهدا به 12 نفر رسیده و مجروحان هم که تا الان حدود 207 نفر. وای خدای من به خانواده هاشون صبر بده و بهمون رحم کن!!! ...............

 بهم خبر رسید که نجمه شهید شده باورم نمیشد. تا وقت که عکسش رو توی خونشون دیدم. الان از خونه دوستم نجمه قاسم پور میام.خوشا به سعادتش.... هیچ حرفی برای زدن ندارم

درویش پا برهنه


۱۳۸٦/۱٢/۱۱

برگ خاطره ایست برای باران

امروز آخرین برگ خشکیده و زرد  درخت به زمین افتاد
و صدای خش خش آرام و غمگین برگ روی زمین!!!
و ....
وقتی که اولین شکوفه جوانان و پر غرور به دنیا سلام کرد یادم آمد که....
ناگهان چقدر زوددیر می شود!یکسال دیگر آمد و گذشت....
جمعه ها آمدند و گذشتند!!!
امروز٬ دیروز شدو خنده ها و گریه ها خاطره شد!!!
و
برگ خاطره ایست برای باران...
......
اما هنوز تو نیامدی!!!!
تا ۸۷ چند صباحی بیشتر نمانده!!!
آقا جان!مولای من!!!!!
کدام جمعه صدای دلنشینت را می شنوم؟؟؟
چند جمعه دیگر صبور باشم و چشم انتظار؟؟؟
توانی برای چشمان خسته و آلوده ام نمانده!!!
چشم انتظارت هستم!

قاصدک می مانم تا بیایی!!!

 

درویش پا برهنه

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

درباره من!


دانشجوی معماری!علاقمند به عکاسی و گرافیک!


هستم يا نه؟


همراهان و دوستان درویش

!ببينين

وبلاگ خواهر گلم

مادر سرا

بغض هاي نترکيده

کشکول

سینیور زورو

پلاک جنگی

دکتر علی انجو 1

دکتر علی انجو

چايي خور حرفه‌اي

كفش

ماه نا تمام

بچه های کتاب

راحیل

!گاگووول

پائیز وحشی

عطر نماز

آوای بی صدا

راوی

(منتظران مهدي (عج

آقاي خامنه ي سلام

ياس كبود

کوچه های دل

غربت وحشي